درباره من

احتمالا ماه خرداد برای شما یادآور امتحانات و جام جهانی هست ، اما من تا چشمم رو به دنیا باز کردم دیدم در ۲۸ امین روز از سومین ماه سال به دنیا اومدم. بعدها فهمیدم چه ماه خوب و پر برکتی و جقدر خوشحال بودم که با احمدرضا عابدازه اسطوره دروازه بانی آسیا تو یک ماه به دنیا اومدم. خوشحال تر از اون این بود که خیلی از نویسنده ها در خرداد به دنیا اومدند.

اسمم رو گذاشتن سعید یعنی خوشبختی ،چون اولین فرزند خانواده هم بودم خوشبختی رو به ارمغان اوردم براشون. فامیلم هم اگه مرد سر طلایی فوتبال ایران رو بشناسید که همایون خان بهزادی هست من هم فامیل ایشون هستم!

خیییلی خییلی لاغر بودم،خیلی گریه میکردم و همین لاغر بودن من کار دستم داد،مامانم وقتی میخواست دستم رو بشوره از بس لاغر و مردنی بودم از دستش سُر میخورم و با کَله میفتم توی حوض،مامانم وقتی برام تعریف میکنه میگه امیدی به زنده موندنت نبود خیلی بد خوردی زمین،خلاصه ما زنده موندیم ولی یه چیزهایی تو مغزم جا به جا شد که بعدها بهتون میگم.(اگه مامانم منو زمین نزده بود الان منم اینجا نبودم)

عکس دوران کودکی من

 

مدرسه رفتن من،دبستان

داشتم میگفتم از بس لاغر بودم حتی موقع مدرسه رفتن لباس مدرسه ای به زور تنم میشد و توی تَنم شل و ول بود،یادمه کلاس اول معلمی داشتیم بنام اقای ابراهیمی(که الان هم هر روز میبینمش) هر وقت از ما املا میگرفت منو حرص میداد،یه بار اسمم رو صدا زد و گفت سعید املا شدی ۱۸،من چه میدونستم اینا فقط یک عدده،زار زار گریه کردم،این معلم هم نقطه ضعف منو پیدا کرد و قشنگ بالای ۱۰ بار این کار اونجام داد و اشک منو دراورد با وجودی اینکه من همشو ۲۰ می شدم،خواستم بگم املا من خیلی خوبه(البته اگر غلط املایی اینجا پیدا کردید غلط املایی نیستا از تایپ کردنه)

از ریاضی متنفر بودم و در عوض عاشق املا،شاید باورتون نشه من دوم دبستان پای صف برای بچه ها روزنامه میخوندم البته روزنامه ورزشی،چقدر سریع و روان! و اینا رو مدیون پدر ورزشی ام هستم،پدرم عاشق فوتبال بود و هست  و هر روز روزنامه ورزشی میخرید(هیچ برنامه فوتبالی از دستش در نمیره) و تو خونه بهم یاد میداد چطور بخونم(reding)

راهنمایی،تازه پشت لبمون سبز شده بود

توی دوران راهنمایی خودمو برای شورا شدن تو مدرسه کاندید کردم،رای اوردم و با اختلاف اول شدم،شدم مسئول کتابخانه و هزاران کتاب زیر نظرم،حتی مسئول تغذیه هم شدم،ولی یادم نمیاد که به کسی بیشتر از حقش تغذیه داده باشم،از همون روز اول سعی کردم عدالت را رعایت کنم،یادمه خیلی به دروس حفظی مسلط بودم و عاشقش بودم،میرفتم صحرا(پای پَتی) و روی شن ها راه میرفتم و درس میخوندم،حتی یک واو هم از قلم نمی انداختم،تاریخ،جغرافی،فرقی نمی کرد برایم مهم این بود که درس تئوری باشد نه عملی!همه را از دم ۲۰ می شدم(اگر کارنامه ام را پیدا کردم عکسش میزارم براتون)

دوران دبیرستان،افت شروع شد

اول دبیرستان با مزخرف ترین درس زندگیم اشنا شدم،فیزیک،آینه های معقر و اینا بود و من  فیزیک اولین درس زندگیم بود که افتادم،منی که در دوران راهنمایی همیشه یا رتبه اول یا دوم بودم  و تمام مسابقات علمی اول میشدم حال فیزیک با ۷٫۲۵ افتادم! از ریاضیات و فیزیک بدم میومد و تصمیم گرفتم بخاطر علاقه نداشتن به این دروس برم رشته تجربی و لباس دکترا را بپوشم،من هیچ علاقه ای به تجربی نداشتم ولی از رشته ریاضی قابل تحمل تر بود،بالاخره هر طور که شده بود دبیرستان را  به خیر و خوشی تمام کردیم.

پشت کنکوری؟

پشت غول کنکور وایسادم و به خودم نگاه کردم گفتم من ماله دکتر و پرستار شدن نیستم،رفتم تغییر رشته بدم که انسانی بخونم گفتن باید چند تا درس معادلشو پاس کنی،من هم بی خیال شدم،۲۵ تیر ۸۴ بود که کامپیوتر خریدم و حتی بلد نبودم کابل رو پشت کیس بزنم یا اصلا موس چیه کیبرد کدومه؟(البته الان بلدم روشن کنم)این کامپیوتر باعث شد من در این چند سال  به جز بازی به جنبه های کاربردی دیگر کامپیوتر پی ببرم،با یک نفر آشنا شدم که گفت من رشته آی تی میخونم و وقتی در مورد این رشته توضیح داد کلا نظرم به همه چی برگشت! و رفتم کنکور رشته ریاضی دادم!

وارد دانشگاه آزاد شدم

بععله!بالاخره من وارد رشته فناوری اطلاعات شدم،تو دانشگاه هر کاری کردم جز درس خوندن،بیشتر دنبال برنامه های جانبی بودم،سه تا نشریه دانشگاه دست من بود و یا سردبیر بودم یا مدیر اجرایی،چند تا سمینار بزرگ برگزار کردم که من هم جز سخنرانان بودم،مدیر انجمن کامپیوتر شدم، خلاقانه ترین برد آنلاین دانشجویی را راه انداختم و صدها فعالیت عجیب و غریب و خلاقانه ای که خودتون اگه دانشجو بودید  میدونید دوران دانشجویی میشه چه کارهایی انجام داد(خوشبختانه مثه خیلی ها تو دانشگاه عاشق نشدم ولی دانشگاهی عاشقم شدن!)

باز هم درس فیزیک افتادم،فک کنم ۶ بار افتادم،شده بودم سعید هالیدی(هالیدی نام نویسنده کتاب فیزیک است) و بالاخره در اخرین ترم پاس شدم.

باز هم افتادم 

ترم اول یک درسی داشتیم به نام برنامه نویسی،امتحان پایان ترم شد و از ۱۰۰ نفر ۹۸ نفر این درس رو افتادند که من هم یکی از اون ها بودم،و جالب بود که اون دو نفری هم که پاس شدن من بهشون یاد دادم،نمیدونم من بد نوشتم یا استاد که اتفاقا مدیر گروه بود در حقم نامردی کرد چون بعدها خیلی با هم بگو مگو کردیم،خلاصه از ترم بعد من انگیزم بیشتر شد،و هر وقت میرفتیم ازمایشگاه کامپیوتر برای برنامه نویسی هنوز سوال رو نکفته بودم من براش برنامه می نوشتم (ترم ۲ تازه لپ تاپ خریدم و خیلی باهاش تمرین کردم) اون ترم شدم ۲۰ از سخت گیر ترین استاد برنامه نویسی دانشگاه! ترم های بعد هر اصولی رو که یاد گرفته بودم برای بچه ها کلاس خصوصی میزاشتم و کم کم فرمول هایی کشف می شد،کلاس های من شده بود ۵۰ نفره ولی کلاس استاد ۳۰ نفر هم نبود،یعنی حاضر بودند سر کلاس اصلی نرند ولی کلاس منو بیان،من رسالتم رو گذاشته بودم که ۹۸ نفر پاس بشند این درسو،بر خلاف ترم اول و خوشبختانه با همکاری بچه ها ۹۸ نفر پاس شدند و هم بچه ها به من ایمان اوردن هم خودم به تکنیک های خودم. فرمول های یکی پس از دیگری کشف شد و تصمیم گرفتم این جزوه ها را تبدیل به یک کتاب کنم با مشورت یکی از اساتیدم که الان دکترای هوش مصنوعی داره بعد از ۳ سال تلاش اولین کتاب من تحت عنوان”الگوریتم و فلوچارت” چاپ شد، کتابی که پیش نیاز برنامه نویسی بود و طبق الگویی که خودم برای اولین بار کشف کردم در یک دپارتمان مجازی برنامه نویسی را اموزش دادم. 

۱۱ بار نه شنیدم….

فکر کردم کتاب چاپ کردن خیلی راحته، اما وقتی برای حدود ۱۱ ناشر فرستادم هیچکدوم حاضر به چاپ نشدند حتی با هزینه سنگین اون زمان! اما من نامید نشدم من این ها را تست کرده بودم و جواب گرفته بودم، و بالاخره ۱۲ مین ناشر راضی شد کتاب من را چاپ کند و خوشبختانه این کتاب در بیش از ۱۰ دانشگاه به عنوان مرجع درسی(refrence ) آموزش داده می شود.

یادم میاد اولین کتاب رو که نوشتم و در ۱۰ تا دانشگاه به عنوان مرجع درسی(refrence) تدریس شد،یک خانمی به من ایمیل زد و تشکر کرد که من این درس رو پاس شدم به لطف کتاب شما،کاش شما استاد ما بودی و گفت مطمئنم اگر وارد حوزه آموزش بشید خیلی موفق میشید،این اولین جرقه در ذهن من بود برای اینکه به استاد شدن فکر کنم،نه به خاطر کلاس داشتن اسم استاد،بخاطر اینکه وقتی بر میگردم به عقب می بینم مدیر انجمن دانشجویی،سردبیری ۳ تا نشریه،برگزاری سمینار،ایده برد آنلاین،آموزش آزمونی،تدریس خصوصی،پشت همه این ها یک چیز است :کمک به افراد برای رسیدن به هدفشون و با خودم گفتم مگر یک استاد به جز این چه کار دیگری می تواند انجام دهد،این شد که تصمیم گرفتم  رسالت واقعیم که کمک کردن هست را در قالب شغل شریف معلمی انجام دهم. و تصمیم گرفتم که خلاقیت را در قالب زندگی و کسب و کار به مردمان کشورم آموزش بدهم.

رزومه سعید بهزادی

 

 

 

۱- کتاب‌های خلاقانه در حوزه خلاقیت با محوریت زندگی و کسب و کار
۲٫ محصولات آموزشی به صورت فیلم و صوت و وبینارهای آموزشی
۳٫ ارائه مشاوره حضوری و غیر حضوری

 

۴-کارگاه آموزشی،سمینار و همایش

 

۵- تورهای تفریحی آموزشی

 

برخی از عکس های کلاس های برگزار شده توسط آکادمی خلاقیت

 

 رونمایی از کتاب قهرمان بزدل

 

 

کارگاه خلاقیت با جیب خالی

 

سمینار کارآفرینی