روز نوشت

لبخندی که همه چیز را تغییر داد

نوشته شده توسط سعید بهزادی

احتمال زیاد شما که الان دارید این متن رو می خوانید اسم کتاب “شازده کوچولو” رو شنیدید یا حتی خیلی ها چندین بار این کتاب را قورت دادید! این کتاب اثر ” اگزوپری ” ( آنتوان دو سنت‌ اگزوپری) است و احمد شاملو آن را به فارسی ترجمه کرده است.

شاید شاه کار جمله های جذاب کتاب شازده کوچولو این باشه؛خواندنش خالی از لطف نیست

 

اما درصد خیلی کمی می دانند که او خلبان جنگی بود و با نازی ها جنگید و کشته شد ..او تجربه های حیرت آور خود را در مجموعه ای به نام لبخند گردآوری کرده است .

در یکی از خاطراتش می نویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند او که از روی رفتار های خشونت آمیز نگهبانان حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد می نویسد :مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم .
جیب هایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباس هایم را گشته بودند در رفته باشد یکی پیداکردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم .از میان نرده ها به زندانبانم نگاه کردم .او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود .فریاد زدم ” هی رفیق کبریت داری ؟” به من نگاه کرد شانه هایش را بالا انداخت و به طرفم آمد .نزدیک تر که آمد و کبریتش را روشن کرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد . لبخند زدم و نمی دانم چرا ؟ شاید از شدت اضطراب ، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .

 

دل ها نزدیک می شود

در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر کرد .میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخند شکفت.(احتمالا هم شنیدید و هم دیدید که خمیازه،خمیازه میاره!)

سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم . نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود …

پرسید : ” بچه داری ؟ ” با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم و 
گفتم :” اره ایناهاش “او هم عکس بچه هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزو هایی که برای آنها 
داشت برایم صحبت کرد . اشک به چشمهایم هجوم آورد .گفتم که می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم .دیگر نبینم که بچه هایم چطور بزرگ می شوند .چشم های او هم پر از اشک شدند .ناگهان بی آنکه که حرفی بزند قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد .بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن که به شهر منتهی می شد هدایت کرد ! نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنکه کلمه ای حرف بزند !یک لبخند زندگی مرا نجات داد !

بله لبخند بدون برنامه ریزی ؛ بدون حسابگری ؛

لبخندی طبیعی زیباترین پل ارتباطی آدم هاست .

داستان اگزوپری داستان لحظه جادویی پیوند دو روح است که آدمی به هنگام عاشق شدن و نگاه کردن به یک نوزاد این پیوند روحانی را احساس می کند .وقتی کودکی را می بینیم چرا لبخند می زنیم؟

خیلی هامون آنقدر اخمو هستیم که به سختی میشه با یک من عسل هم نوش جان شویم!!!!

تو برخی کشورهای اروپایی کلاس هایی هست به نام لبخند درمانی،افراد دور هم جمع می شوند می خندند به ریش خودشان و ریش مردم!!!! (شوخی بود به زندگی می خندند نه به آدم ها!)

در داستان درمانی امروز یاد بگیریم دفعه بعد تو خیابون هر کی رو می بینیم یه لبخند خوشمزه و خوشکل تحویلش بدیم شاید دریچه ای از دو روح به هم پیوند خورد؛و حس شادی به افراد منتقل شد،باور کنید یک لبخند ملیح هیچ هزینه ای ندارد!

این را بدانید که در لبخند فقط ۲۶ ماهیچه فعال هستند درحالی که در اخم کردن ۶۲ ماهیچه درگیر می­ شوند.

بقول ویکتورهوگو:

لبخند کوتاهترین فاصله بین دو نفر است و نزدیک ترین راه برای تسخیر دلها

درباره نویسنده

سعید بهزادی

من سعید بهزادی هستم،حدود ۵ سال است در حوزه خلاقیت فعالیت می کنم. دغدغه اصلی من بیدار شدن حس خلاقیت درون افراد جامعه است .من میتونم به افراد و سازمان ها کمک کنم تا آتفشان خلاقیت درونشون فعال بشه،پس اگر دوست داری آدم خلاق باشی و توانمندهایت رو بیشتر بشناسی میتونی اینجا ازش باخبر بشی

پیام بگذارید