روز نوشت

داستان گاوی که دم نداشت و دخترک از دستش پرید/درجه اطمینان شما چنده؟

نوشته شده توسط سعید بهزادی

چند شب پیش یه فیلمی نگاه میکردم،شخصیت اول فیلم یه دیالوگ جالبی گفت :“وقتی مطمئنی ضربه میخوری” من رفتم تو فکر که واقعا این صحت داره و دقیقا منظورش چی بود؟بزارید داستانی که دقیقا ۳۴ ساعت قبل از این دیالوگ اتفاق افتاد رو واستون تعریف کنم.

سکــــــــــــــانس اول:

داشتم میرفتم یه جایی که پسر عمم بهم گفت از یه آقایی طلب دارم تو راه برو ازش پول بگیر،گفتم باشه و رفتم اونجا،اون آقا رو دیدم یه فردی مهربون و خوش برخورد،تو نگاه اول آدم محترمی میومد و تو ده دقیقه که اونجا بودم رفتارش رو با بقیه میدیدم یه جورایی منو جذب خودش کرد،خلاصه پول و گرفتم و حتی اونو کامل نشمردم!

تا اینکه برگشتم و پول رو به پسر خالم دادم وقتی شمرد،۲۰ هزار تومان کم بود و من گفتم که لابد اون آقا اشتباه کرده و زنگ زد به طرف و اونم گفت که تو شمارش اشتباه کرده!منم به پسر عمم گفتم راستش عجله داشتم و فقط چند تای اول رو شمردم!

واقعیتش هم همین عجله بود چون یه نفر مرتب زنگ میزد و منتظر بود و من دیگه وقت شمارش رو نداشتم!

اما این دیالوگ “وقتی مطمئنی ضربه میخوری” رو که شنیدم به عمق  و پشت پرده این داستان پی بردم؛ تو این داستان فقط عامل عجله نبود که باعث شد من اون پول رو نشمارم بلکه عامل مهم تر دیگری به نام اطمینان بود که من از اون ضربه خوردم!

من خیلی راحت به آدمی که فقط ۱۰ دقیقه  رفتارش رو دیدم  اعتماد کردم،البته رفتارش باعث شد من اعتماد کنم و موقع شمارش پول فقط چند تای اول رو شمردم و اینقد مطمئن بودم که بقیش رو نشمردم،اون آقا هم تقصیر نداره بهر حال اشتباه پیش میاد!

خوب چه درسی میگیریم:

۱- بعضی وقتا عجله هوش و حواس و تمرکزت رو از بین میبره پس مراقب باش عجله کار دستت نده!

۲- وقتی یک مسئولیتی بهت واگذار میشه مو به مو و دقیق اونو اجرا کن و به جزئیات دقت کن!من همیشه رو کار مردم بیشتر حساسیت نشون میدم تا کار خودم!

سکــــــــــــــانس دوم:

داستان اون پسری که تو مزرعه عاشق دختره میشه رو شنیدین؟

میگن روزی پسر جوانی در حال عبور از مزرعه ای بود.دختری به همراه پدرش در آن مزرعه مشغول کار بودند.پسر با دیدن آن دختر عاشق او می شود وبرای خواستگاری از دختر جلو می رود.

 پدر دختر وقتی تقاضای پسر را می شنود کمی فکر می کند ومی گوید:من شرطی دارم.آیا آن را قبول می کنی؟ پسر:هرچه باشد قبول می کنم.

 پدر:من سه گاو را یکی یکی رها می کنم.تو باید دم یکی از آنها را بگیری.

 پسر که شگفت زده شده بود با خیال  اینکه شرط آسانی است بلافاصله قبول کرد.(خیلی به خودش مطمئن بود!)

 گاو اول رها شد،گاوی بزرگ وخشمگین.پسر کمی ترسید وعقب رفت وبا خود فکر کرد هنوز دو گاو دیگر مانده.پس اجازه داد گاو اول برود.

 گاو دوم رها شد.این بار هم گاوی خشمگین بود.اما کوچکتر از اولی.پس پسر با خود فکر کرد گاو سوم را حتما می گیرد چون به احتمال زیاد کوچکتر وضعیف تر خواهد بود.

 گاو سوم رها شد.گاوی کوچک ولاغر.پسر بسیار خوشحال وشادمانه به طرف گاو رفت تا دمش را بگیرد.اما گاو دم نداشت!

احتمالا  شما میگید عامل اصلی اینکه پسره نتونست گاوها رو بگیره و  به وصال معشوقش نرسید،استفاده نکردن از فرصته!

حق با شماست ولی مثه سکانس اول  یک عامل کلیدی تر دیگر هم  در پشت صحنه این داستان بود:بله! عامل اطمینان!

 اونجا که  پسره با خودش گفت شرط آسانی است  و  قبول کرد که خیلی راحت میتونه گاوها رو بگیره!و این یعنی اینقدر به خودش مطمئن بود که گرفتن یه گاو از ۳ تا گاو مثه آب خوردنه!

او ۳ فرصت داشت و با خودش گفت بهر حال یکیش رو میگیرم(مطمئن بود) و این باعث شد که با توجه به شرایط گاوها یکی یکی اونا رو بی خیال بشه،و حتی آخرش به دم گاو هم نرسید و در پی لیلی سوخت و ساخت!!!

پ.ن ۱: یه وقت فکر نکنید آدمایی که  خلاقیت تو وجودشون موج میزنه شکست نمیخورند،هر کسی با هر سطح سوادی و در هر لباسی یه روزی بازی رو میبازه!مهم اینه ادامه بده!

پ.ن ۲:همین الان اطلاع دادند اون پسره که نتونست گاوها رو بگیره،از درد شکست عشقی که در پی این دختره بهش وارد شده بودمعتاد شده و یه کارتن خواب حرفه ای!پس اگه دوست ندارید کارتن خواب بشید مواظب درجه اطمینانتون باشید که زود جوش نیاد!

درباره نویسنده

سعید بهزادی

من سعید بهزادی هستم،حدود ۵ سال است در حوزه خلاقیت فعالیت می کنم. دغدغه اصلی من بیدار شدن حس خلاقیت درون افراد جامعه است .من میتونم به افراد و سازمان ها کمک کنم تا آتفشان خلاقیت درونشون فعال بشه،پس اگر دوست داری آدم خلاق باشی و توانمندهایت رو بیشتر بشناسی میتونی اینجا ازش باخبر بشی

پیام بگذارید