روز نوشت

مُردن من در کیش!(ادامه ماجرای سخنرانی ۲۰۰۰نفره)

نوشته شده توسط سعید بهزادی

ماجرا بر می گرده به ۲ روز قبل از پرواز من از سمت کیش به شیراز در سال ۱۳۹۲؛ بعد از این که تندیس بهترین طرح دهیاری ها در کل کشور را با نقش پدر گرفتم!

خیلی گشنم بود و معدم خالی خالی بود،قشنگ میشد صداش رو حس کرد،اگر تجربه پرواز زیاد داشته باشید میدونید غذای سنگین قبل از پرواز توصیه نمیشه و در حین پرواز اذیت میشید. پس یک شکم خالی و گشنه را تصور کنید که هوس تفریح کرد،۳ روز کسل کننده در یک همایش دولتی و البته پر هیجان را سپری کرده بود و ۲ ساعت قبل از پرواز رفتم کنار دریا و هوس جت اسکی کرده بودم.

اون موقع به ازای هر ۱۵ دقیقه،۶۰ هزار تومان بود و با تورم الان فک کنم ۴ تا ۵ برابر شده،خلاصه توضحیات لازم رو بهم داد که احیانا اگر غرق شدی و موتور چپ شد ما زود می فهمیم، و تا ۱۰۰ متر اول هم خیلی سرعت نرو چون عمق دریا کم هست.

تقریبا وسطای دریا یک کشتی بزرگ رو می دیدم و هدفم رو گذاشتم که بهش نزدیک بشم،این یکی از همون دایره راحتی ها بود که خیلی ها توی این دایره میمونند و از اونجا که من عاشق تنوع و خلاقیت هستم بالاخره سوار جت اسکی شدم، ۱۰ دقیقه اول خیلی عادی و کم هیجان گذشت چون هنوز یک ترسی در ذهنم و در وجودم بود،دلو زدم به دریا روی موتور وایسادم و تخته گاز،هر چقدر جا داشت گاززز دادم و میزدم به دل موج ها

عکس من ساعاتی قبل از مردن

اینم بگم دریا خیلی مواج بود وبه عمد می رفتم روی موج ها تا پَرش داشته باشم و لذت ببرم؛دیگه داشتم به هدفم یعنی کشتی می رسیدم و یهو یاد یکی از دوستان که خیلی عشق ماشین هست و زیاد لایی میکشه افتادم و برای اینکه به کشتی نخورم،فرمون رو کلا چرخوندم و چشمتون روز بد نبینه ایشالا،من از موتور پرت شدم وسط دریا،من یه طرف موتور یه طرف،فاصله شاید حدود ۵۰ متر بود اما با این دریای مواج،پر از نمک،معده خالی من،استرس،ترس و فشار شاید باورتون نشه فاصله ای که من تصور می کردم بیش از ۵ کیلومتر بود(یجورایی وسط دریا سراب میدیدم)

با تمام توانم و هر چه نیرو داشتم شنا کردم به سمت موتور،اما هر چی میرفتم جلوتر انگار موتور دور تر می شد،معدم پر از آب نمک شده بود و داشت حالم بد میشد،وسط دریا گشنم هم شده بود،اتفاق بدتر افتاد،عینکم از چشم افتاده بود و من موتور رو تار میدیدم(البته خیلی هم چشام ضعیف نیستا!)،شاید هیچوقت برای موفقیت(یعنی رسیدن به موتور از نظر من) تلاش نکرده بودم.

هر توانمندی و مهارتی در شنا کردن داشتم رو پیاده سازی کردم،اما تسلیم شدم،شهادتین رو خوندم،وصیتم رو کردم و چشام رو بستم،و دیگه صدایی نشنیدم،تا اینکه دیدم یه صدای موتور میاد،بله جت اسکی نجات بعد از ۷ -۸ دقیقه رسید،روزنه امید در دلم باز شد،دوباره شروع کردم شنا کردن،انگار روح تازه ای درونم زنده شده بود،تا اینکه بالاخره فرشته نجاتمون رسید و من رو به زور سوار موتور کرد و تا لب ساحل برد. وقتی رسیدم ساحل تا یه ساعت گیج بودم از اون بر می ترسیدم از پرواز جا بمونم،ساعتم و عینک تو دریا گم شد،و خودم هم هنوز تو شوک بودم،سریع لباس عوض کردم و رفتم فرودگاه تا به پرواز برسم…

آخرش رو پایان باز می ذارم هر کس که این ماجرا رو میخونه ممنون میشم یک جمله یا برداشت خودش رو از این ماجرا بنویسه منم ازش ممنون میشم و تشکر می کنم.

پ.ن۱:سه روز بعد از این ماجرا نمیدونم چی شد یهویی عاشق شدم و ازدواج کردم که داستانش رو بعدا براتون میگم…

پ.ن۲: راستی تو ماجرای بعدی میخوام از پاره شدن خشتک شلوارم در یک همایش بزرگ که داغ داغ هست براتون بگم

درباره نویسنده

سعید بهزادی

من سعید بهزادی هستم،حدود ۵ سال است در حوزه خلاقیت فعالیت می کنم. دغدغه اصلی من بیدار شدن حس خلاقیت درون افراد جامعه است .من میتونم به افراد و سازمان ها کمک کنم تا آتفشان خلاقیت درونشون فعال بشه،پس اگر دوست داری آدم خلاق باشی و توانمندهایت رو بیشتر بشناسی میتونی اینجا ازش باخبر بشی

پیام بگذارید